دو متر و اندی
دو متر و اندی زبان...
برای یه پسر کوچولوی سه ساله زیاد نیست؟؟؟
از سر مزار اهل قبور داریم برمیگردیم... با حالتی اندوهناک میگی: زن منم فوت کرده بود... بردمش بیمارستان... براش دعا کنید
میگی: مامان جون... ما با هم دوستیم همیشه یادت باشه...
سر سفره افطار نشستیم ... سرتو گذاشتی رو پاهات و بالا نمیاری... هی میگم بردیا پاشو... چی کار میکنی مامان؟؟؟ میگی: دارم دعا میخونم
وقتی میخوای غذا نخوری میگی: نمیدونی من روزه ام... هوا خاموش بشه میخورم..
سر افطار میگی: یعنی چی؟؟؟ شام باید بخوریم.... اینا صبحانه ست... آخه هندونه شامه؟؟
میگی: من مهد کودک دوست ندارم... میرم مدرسه... مشقامو مینویسم... شادی و شور میخندم... خبر ندارم ... فردا توی مدرسه ...نمره بیست میارم( شعر حسنی... از شکوه قاسم نیا)
(یه شعر میکس شده از ابیات مختلف این شعر)
سوالای پی در پی و گاهی عجیب از وجود خدا میپرسی.. تا جایی که سوادم اجازه بده برات میگم... ولی گاهی هنگ میکنم!!
میگی فک تردی من ساده میگذرم؟؟؟؟
ی
ه بار لم دادی رو مبل و گفتی: مامان یه سی دی بذار ... گفتم کدوم؟ گفتی همون که میبینم میخندم بامزست.. بفهم کدوم!!! گفتم یادم نیست کدوم بامزست... با صدای کمی بلند تر از قبل گفتی: مگه مامان نیستی؟؟؟ نمیدونی من کدومو دوست دارم؟؟؟؟؟ کلی شرمنده شدم!!! تا کشف کردم تام و جری رو میخوای.
جدیدا و شکر خدا خیلی خوب میخوری... یعنی زیاده روی میکنی... بهت تذکر میدم که اوضاع شکمت به هم میریزه... میگی مامان نترس هیشی نمیشه... یه موز میخورم بسته میشه!! کلا موز برات نقش یه داروی معجزه گر و خنثی کننده اثر هله هوله ها رو داره!
یه متر ازکشو پیدا کردی... با عصبانیت و با لحن طلبکارانه در حالی که سعی میکنی قدتو اندازه بزنی میگی: دیگه لازم نکرده منو ببری پیش دکتر... خودم میفهمم چند سالمه!!!
نصفه شبا بیدار میشی و خونمون و با کافی شاپ اشتباه میگیری!!!
میگی: آب طالبی داری؟؟؟؟ شیر موز درست کن!!! یه لیوان آب هویج بده با بستنی!!!
و در آخر به یه لیوان شزبت خنک رضایت میدی و مینوشی! و من نگران دندونات!

هر بار که خیلی احساساتی میشی محکم بغلم میکنی و میگی: مامان جون فردا روز مادره! منم تعجب میکنم و میگم : وااای راست میگی نمیدونستم! و یه بار دیگه به قول خودت شدید همدیگه رو بغل میکنیم و روز مادر و جشن میگیریم...
حس خوبیه خدا جون... برای پسرم هر روز روز مادره!!!
سر موضوع هدر دادن آب و آب بازی با هم به توافق نرسیدیم! صدام و بردم بالا...
بهم گفتی: تو فقط یه بچه داری... تو فقط یه پسر داری!! اونم دعوا میکنی؟؟؟ آدم بچشو دعوا میکنه؟؟
شربت خاکشیر برات درست کردم... لیوان و بررسی کردی میگی: مامان این چیه؟ از آب دریا درست کردی؟ خاک دریا ریختی توش؟؟؟ من چطوری بخورم؟؟
درخواست ماهی دادی... برات آماده کردم... می خوای نخوری و دنبال بهونه ای... میپرسی این اسمش چیه؟ میگم تیلاپیا..... میگی من ازینا نخواستم ... من فقط ماهی لجن خوار دوست دارم!!!
این گوشی های موبایل و شبکه های اجنماعی داره دردسر ساز میشه!!! رو تختت خوابیدی میگی مامان بیا پیشم گوشی تو بده به بابا بیا... تا عصبانی نشدم!!!
پسرک سه سال و دو ماهه من...
درکت از اطرافت.. از آدما.... از رفتار ما و بقیه انقدر عمیق شده که دیگه نمیشه احساس کرد با یه نی نی کوچولو طرفیم.... سخته! چقدر تربیت و پروروندن یه دسته گل سخته... گاهی گیج میشم! همش دارم رفتارم و با پسرکم تحلیل میکنم!
خالق این دسته گل..... خالق این فرشته ای که هر روز داره با کاراش یه تلنگر به من و باباش میزنه... مثل همیشه ... دستمونو بگیر و بهترین ها رو پیش رومون قرار بده
....................................................................................................................................................
عکسای خوشگل آتلیه ای در راهه


دو متر و اندی 



